تبليغاتX
دختر ته تغاری
این روزها پست هایم بارانی ست،با چتر وارد شوید!



سلام دوست قدیمی.

چه خبر؟

این روزا همه این جا بغض دارند.

اما کسی به روی کسی نمیاره.

داریم آماده میشیم برای

سالگرد فوت محمد.

باورت میشه چه زود گذشت..یکسال شد.

همیشه هر موقع درخت شاه توت توی حیاط به بار مینشست ..

خیلی خوشحال می شدم.اما از پارسال به اینور صبحای بهار و تابستون که

از خواب پا میشم و درخت توت تو باغچه رو می بینم که بار داده..

دلم میگیره و چشام پر اشک.

یادش می افتم که با چه ذوق و شوق

ازم می خواست توت های سیاه سر شاخه رو سفارشی براش بچینم

و براش نگه دارم.پارسال درخت بار داد اما هنوز نرسیده بود که محمد پرید.

الان به زور دارم تایپ می کنم..هر جارو نگاه می کنم یادش می افتم.

دوست قدیمی ام حس میکنم داری ناپدید میشی.

تو دسترس باش.. سنگ صبور دردا.

دلم میخواد توام باهام درد دل کنی.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 22:34  توسط TahTaghari  | 

 

حالم خوش نی.

دیشب ساعت چار و نیم بود خوابیدم.

هشت بلند شدم رفتم اداره ی بابام .

چون خواستن چک کنن ببینن شوهر کردم یا نه...

که اگه شوهر کردم همین چندرغاز حقوقی

هم که بهم میدنو قطع کنن.

به مسئول بازنشسته ها میگم من حالا حالاها بیخ ریشتونم.

منو هر شش ماه یه بار نکش اینجا از اون کله ی شهر که فقط برگ دوم

شناسنامه ی بی صاحابمو چک کنی.

از دروازه شیراز سوار تاکسیای احمد آباد شدم.

تو راه داشتم از گلزار شهدا رد میشدیم.دیدم وقت دارم پیاده شدم بعد از یه سال

یه سری به مزار عموم بزنم.بیچاره بیست و سه سالش بوده شهید شده.

نامزد هم داشته.بابام میگفت تا یه سال دختره هر هفته میومده سر خاکش.

یه شیشه گلاب خریدم با یه بسته تافی میوه ای.هیچکی نبود اونجا.آخه دوشنبه وسط هفته

کی میره اونجا.دیگه ساعت یازده و اینا بود.کتاب زبانمو گذاشتم رو زمین نشستم روش.

پنج دقیقه فقط عکسشو نگاه کردم.چشماش..ابروهاش..موهاش..لباش...خط های صورتش.

شروع کردم سلام احوال پرسی.بلندا..

(سلام عامو ...چطوری..ببخشید بی خبر اومدم..یه هو خواستم بیام...)

خلاصه دیگه حرفامون کشیده شد به مهمون جدیدشون ممد..چه زود ده ماه شد.

منم دیگه نفهمیدم همین جوری گریه می کردم.عاموم با دوستاش دورم نشسته بودن

گوش میدادن حرفامو.باغبون بود چی بود نمی دونم اونجاهارو تر تمیز میکرد نگو یه دو سه

دقیقه اس داره حرفامو میشنوه.اینجوری واسه بابام هم حرف نزده بودم سر خاک.

اما عادی بود برا باغبونه.حالا اون وسط دستمال کاغذی هم نداشتم.

مداد چشمم ریخته بود پایین.با پشت مقنه ام پاک میکردم اشکامو.دماغم رو هم گرفتم.

اه..حالا هر وقت دو بسته دستمال تو کیفمه اصلا نیاز نمیشه.

هیچی دیگه آفتابی هم بود هوا...جا خوش کرده  بودم واس خودم.

دیدم ساعت یکه.پاشدم بیام خونه تافیا رو پخش کردم بین کارگرا که تو خیابون رو به رو

گلزار شهدا داشتن کار میکردن.دیگه میخواستن ناهار بخورن جمع شده بودن.

اومدم خونه نزدیک دو بود منم چهار کلاس داشتم. الان هم که سریال ایزل رو دیدم تو جم تی وی.

مثل ابر بهار گریه میکردم تا همین حالا.داداشم هم که همیشه اینجور وقتا مسخره ام میکنه

هیچی نگفت چون واسه اونم تکرار خاطرات بود.تو سردخونه...تو غسال خونه بالا سر ممد.

محمد هم دلش خیلی پاک بود.مثل بهار بود.اونم کشتنش درست مثل بهار.

حتی خودم هم روز خاکسپاری صورتشو که دیدم هنوز جای زخم رو ابروهای قشنگش بود.

زیر چشم قشنگش کبود بود...

من...مادرم...خواهرم..واسه بازیگره بهار ..یا در اصل واسه محمد گریه کردیم.

داداشم هم به بهونه یه چیزی پاشد رفت بیرون..وسط سریال.

خدایا...

هیچی.

هیچی... به کارات برس... فقط سرت خلوت شد یه حالی از ما بپرس.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 0:21  توسط TahTaghari  | 

 

میاد بهم میگه: بهار تو چند سالته؟

ــ : ۲۲

+:خوبه. معیارهات واسه ازدواج چیه؟

ــ :  

(از اون نگاه های خیره ی سرد و غصه دارمو که این روزها

زیاد باهاش انس گرفتم بهش می اندازم...اما اونم مثل بقیه

نمیفهمه تو دل من چی میگذره و این حالاتم رو اخمو برداشت می کنه..

به خیال خودش فکر میکنه خنگم و نفهمیدم منظورشو.)

+:بابا میگم میخوای که طرف مقابلت تو ازدواج چطوری باشه.

(این روزها به آخرین چیزی که ممکنه فکرشو بکنم ازدواجه..)

بعد از این افکار و مکثی که پیش اومد میگم

ــ :قصد ازدواج ندارم.

+: (با خنده) آره..اینو که هر دختری میگه.کلاسه کاره

منتظرم بره و گورشو گم کنه...داره رو نروم راه میره.

ــ :من کلاس نمی ذارم جدی میگم.

+: چرا؟؟ کسی رو دوست داری؟

از سماجت و سوال پرسیدناش دارم عصبانی میشم.

ــ : نه.

+: آره .حتما یکیو دوست داری.

تو ذهنم آدمایی میان که یا من دوستشون داشتم و یا دوسم داشتن.

اونایی که ممکن بود باهاشون یه آینده ای داشته باشم..یا خودم نخواستم و یا نشد..

نمیدونم چرا از قیافه ی این آدما میکشم بیرون و صورت محمد تو مستطیل اعلامیه میاد تو ذهنم.. و

دوباره غصه ام میشه..یادم میاد عزا دارشم..

یه صدای محوی منو میاره به خودش...

+: با توام..(با خنده) هوی کجایی؟

+(رو به یه آشنای دیگه) بعد میگه کسی رو دوس ندارم...(میزنه زیر خنده)

حالم ازشون بهم میخوره.

ــ : (خیلی عصبی میگم) همون جوری که گفتم قصد ازدواج ندارم.دیگه بیخیال.

+: بله دیگه، واسه خاطر اون!

بلند میشم و ازشون دور میشم...

ــ : آره . واسه خاطر اون..

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 2:19  توسط TahTaghari  | 

 

حروم زاده های بی پدر مادر...

عوضی ها...

پس فطرتا...

اگه زورم می رسید همتونو از دم تیر بارون می کردم.

شما تقاص پس میدین.

تقاص زجه های اون زیر مشت و لگدهاتون..

تقاص گریه های شبونه ی من...مادرش...خواهرش...برادرش...هممون.

من کی ام..من چی کارم...خدا ---ازتون نگذره.

دیگه آخر هفته ها برنامه عوض شده.

از وقتی تاتی تاتی میکرد می اومد خونمون.. یعنی خونه ی مادر بزرگش.

تو حیاط بازی میکردیم...تا وقتی که بزرگ شد و دعای مادرم واسش این شد

که ایشالا عروسیت..

حالا ما میریم پیشش...مادر پیر من تاتی تاتی میره به نوه اش سر بزنه.

حالا اونه که مهمون داری میکنه.

نفسم بالا نمیاد...خیلی حالم بده.

خدایا دارم دیوونه میشم.

دیگه روی تو هم حسابی وا نمی کنم.

بی وفا.

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 3:57  توسط TahTaghari  | 

 

بابا

بابا جونم

مهمون داری...

دیگه تنها نیستی

تنها نیستی

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 2:16  توسط TahTaghari  | 


 


دیگه هیچی نمیگم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 1:46  توسط TahTaghari  | 

 

بسیار خسته ام

امروز فهمیدم باید از همه بُرید.

آری، وقتَش است...

متاسفم

         اول برای خودم

                         بعد هم برای همه...

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 16:57  توسط TahTaghari  | 

 

پنج شنبه ها،

توی قبرستان،

روی همان سنگ ریزه های سپید،

می نشینیم رو به روی هم.

نگاه خیره ی تو و چشمان شرمسار من

که از گذشت هفت روز با گناه

به زمین دوخته شده است و سکوت

                                          باز هم سکوت!

و چه زود می گذرد و وقت بازگشت فرا میرسد...

و باز، من با تو عهد می بندم

و تو خوشحال می شوی،

                     تا هفت روز دیگر

                                    و دیداری دوباره

                                                      ای پدر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 21:2  توسط TahTaghari  | 

 

روزهای اول می آمدم اول از همه، همین صفحه را باز می كردم كه شروع كنم مثل همان قدیمها به

نوشتن، تند تند نوشتن از همه چیز، ولی انگار راستی راستی داشت جادو باطل می شد و این

صفحه كلید دیگر آن موم نرم آن روزهای پیش نبود، بد قلق شده بود بازی در می آورد، چموشی

می كرد. شاید هم انگشتهای من بود كه از بس ننوشته بود عادتش را از ياد برده بود؟

عجيبه ؟ ... نه، مگر دیگر چیز عجیبی هم مانده كه ما ندیده باشیم ....

اصلا شوكه شدن احمقانه ترین كار در این روزهاست.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 21:2  توسط TahTaghari